مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
113
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من كرده بود ، من از او درگذشتم . اما تو بسبب آوردن من ، دل پدر مرا سوختهء . اگر خواهر مرا نيز بكشى ، حالت پدرم چون خواهد گشت ؟ حسن گفت : اى ملكه ، راى ، راى تست . هرچه خواهى ، بكن . در آن هنگام ، ملكه نور السنا بگشودن اسيران امر كرد . تمامت اسيران را از بهر خواهر او بگشودند . پس از آن ملكه نور السنا خواهر خود را در آغوش گرفت و هردو بگريستند . پس از ساعتى ملكه نور الهدى با خواهر خود گفت : اى خواهر ، اگر با تو بد كردم ، بر من مگير . چون بتقصير خويش معترفم . نور السنا گفت : اى خواهر ، آنچه بر من رفت ، به حكم تقدير بود . پس از آن هردو خواهر بر تخت نشسته ، بحديث پيوستند . و ملكه نور السنا در ميان عجوز و خواهرش نور الهدى صلح داد و ايشان از يكديگر خوشدل شدند . پس از آن حسن ، لشگرهاى ملوك جنيان را برگردانيد و بكردارهاى ايشان شكر گزارد . پس از آن ملكه نور السنا ماجراى شوهر خود ، حسن را و رنجهائى كه برده بود ، با خواهر خود حديث كرد و گفت : اى خواهر ، او را خداى تعالى يارى كرد كه ببلاد ما داخل شد و ترا اسير كرد و لشگر ترا بشكست . اكنون فرض است كه حق او ضايع نگذاريم . ملكه نور الهدى گفت : اى خواهر ، به خدا سوگند راست گفتى . اين مرد از بهر تو رنجهاى بسيار برده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكه نور السنا با خواهر خود گفت كه : اين مرد ، رنجهاى بسيار از بهر من برده . او را جوانمردى و مروت بسيار است . حق او را نبايد ضايع كنيم . پس از آن هردو خواهر آن شب را با يكديگر گفتن بروز آوردند . چون آفتاب برآمد ، يكديگر را وداع كرده ، ملكه نور السنا ، عجوز را با خواهر خود ، نور الهدى صلح داده ، بوى سپرد . در آن هنگام ، حسن عصا بر زمين زد . خادمان عصا بيرون آمده ، حسن را سلام داده ، گفتند : منت خدائى را كه كام